تبليغاتX
بدون شرح

بدون شرح

تنهايي هام با او

 

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

قیصر امین پور

این روزها سعی میکنم فکر نکنم تا غمی که سرار وجودم را گرفته به فراموشی سپرده شود .

و این الکی خوش بودن بزرگتر از غم تمام سرار وجودم است . 

وقتی راه حل و جوابی برا سئوال های ذهنت نداشته باشی..

وقتی تنهایی

تنهای تنها

و حتی شاید دوست نداشته بشی کسی اطرافت باشد..

کاش ...

بگذریم ، بگذاریم بغضی که در گلو جا خوش کرده به اشک تبدیل نشود تا فراموش شود .

 خدایا چه شد که هنوز یک دهه از شب قدر نگذشته و اینگونه به جاده خاکی زده ام ؟

دستم را بگیر و بلندم کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 15:51  توسط تنهاترين  | 

فکرای جورواجور

هوالمحبوب

-گاهی نمیتونم دو رویی آدم ها رو از یاد ببرم و ازشون بگرم . نمیدونم درسته یا نه اما کسی که تو دنیای رفاقت اینقد دو رو باشه چه شکلی میشه قابل اعتماد باشه خب بعد با خودم فک میکنم میگم عامو خدا گفته بگذر تا ازت بگذریم ،ببخش تا ببخشیمت ولی خب من از کسی کینه به دل ندارم که (شایدم داشته باشم اما فک نکنم این کینه باشه ها)  ،فقط نمیتونم از کسی که دو رویی دیدم رو راست باشم و مث قبل باهاش صاف باشم ...

راستی کینه چه مدلیه ؟حسش دقیقا چه جوریه؟؟

-هر وقت میگفتن حسین (ع)و کربلا حال خوبی میشدم اما همیشه با خودم میگفتم واجب تر از اینا زیاده . این همه گرفتاریه و مشکلات برای رسیدن به خدا و نزدیک تر شدن باهاش دارم با این روی سیاه برم کربلا بگم چی؟

حالا مدتیه(مخصوصا از روزی که میلاد امام حسین مشهد بودم) عجیییب کربلایی و امام حسینی شدم حالا موندم شب قدر از خدا کربلا بخوام یا نه؟ اصلا شب قدر چی بخوام؟

-تابستون آخراشه و هنوز نمرات ما رو کامل نزدن تا بتونیم یه کم بی فکر نمره زندگی کنیم . بی خیال تقدیر ما هم اینه دیگه

-امروز روز ۱۷ ماه رمضونه و هنوز هیچ کدوم از کارایی که قرار بود تو ماه مبارک انجام بدم ندادم . احساس میکنم به جای پاک کردن سیاهی های قلبم و دلم دارم یه رنگ سفید رو دلم میزنم . باید تا دی تر از این نشده یه فکری بکنم به حال خودم و دلم و خدام

گفتم خدا ! طفلی خدا چه مهمون هایی داره ... در عوض این همه پذیرایی های خوب همه با هم دس به یکی کردن که دل عزیزاشو خون کنن .

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 12:15  توسط تنهاترين  | 

تنهایی..

گاهی درد است

گاهی عشق است

گاهی نیاز.

تنهایی نه به معنی اینکه تنها تو خونه باشی و کسی اطرافت نباشه

تنهایی دردناکی من میکشم اینه که همیشه اطرافم شلوغه

اینقد دوست و فامل خونواده دارم که نمیدونم چیکار کنم اما باز تنهام

گاهی خودم هم با خودم غریبه میشم

خسته شدم

نه حوصله کتاب خوندن دارم

نه تی وی دیدن

نه وبگردی

نه هیچی:(

خدایا دوست ندارم ۱۰ روز از بهترین روزا رو از دست داده باشم

دوست ندارم بقیه‌ش هم همین طوری پیش بره

نذار تنها باشم

تو درکم کن

تو منو بگیر تو بغلت و نازم کن

مث یه مهمون بی ادب بهم نگاه نکن

منم میخوام مهمون خاص و ویژه‌ت باشم

کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 22:52  توسط تنهاترين  | 

سلام

خیلی وقته میخوام بنویسم اما حسش نمیاد.....

چند وقت پیش خیلی پیله شدیم به بابام که بریم مشهد اما هر کاری میکردیم بلیت گیرمون نمیومد....یه بار که بابام میرن دفتر هواپیمایی طرف در میاد میگه یه بلیت برا کربلا داریم نمیرید؟بابام هم به مامانم میگن مامان بنده هم در عین نا باوری همه بول میکنن(چون مامانم سالهاست نمیرن مسافرت ...) خلاصه مامانم پاسپورت نداشتن رفتن گرفتن و همه چیز جور شد و یه هفته پیش رفتن کربلا...انشالله فردا بر میگردن...

شب میلاد حضرت رسول(ص) دوستم زنگ زد دعوتم کرد.... دوستی که یه دوره از زندگیم صمیمی ترین دوستم بود داشت میرفت مکه...از طرف دانشگاه....سال تحویل مدینه بودن .......

فرداش رفتم بدرقه تعدادی از دوستام  داشتن میرفتن کربلا....منم برا همین کاروانه اسم نوشته بودم اما شیش ماه پیش کنسل شد هی اینور اونور شد تاااااا قسمت این بود که من نرم و دوستان لحظه تحویل سال کربلا باشن.....

دیروز هم که کلی از دوستام با هم رفتن مشهد.....لحظه تحویل سال رو به گنبد طلای آقا یا مقلب القلوب میخونن....

دیشب دو تا از دوستام زنگ زد مخوایم بیایم پیشت...اومدن...گفتن ما میخواستیم با فلان هیئت که ۷ فروردین میره بریم مناطق جنگی اما مسئول این هسئته که فردا میخوان برن اینقد زنگ ز که بیاین ما هم دیگه فردا داریم میریم....اینا هم تحویل سال پیش شهدا هستن و سال نو رو با اونا اغاز میکنن.....

حالا من بازمانده؟جامانده؟........نمیدونم سال تحویل کجا هستم .......

اما میدونم روزه اول سال جدید یه جای خیلی خوبیم....

اره اقام امام رضا منت گذاشت و منو دعوت کرده...فقط موندم ن با این روسیاهی چه جوری میخوام برم اونجاااا

من که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترم/میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

 

راستی نمیدونم لحظه تحویل شال کجایید اما هر جا هستید خیلی دعام کنید....

 

سال پر خیر و برکتی داشته باشید و سرشار از خوبی

سال نوی همتون مبارررک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:47  توسط تنهاترين  | 

واگويه

سلام

دوست دارم بنويسم اما دست و دلم به نوشتن نمي رود.قلم مرا ياري نميكند..گويي حرف هاي دلم در دل جا خوش كرده اند و هيچ گونه راضي نميشوند به روي كاغذ بيايند..نميدانند كه دل هم گنجايش محدودي دارد...نميدانند گاهي سنگيني آنها مرا سخت مي آزارد..

دوست دارم فرياد بزنم تا شايد كمي سبك شوم وشايد كسي صدايم را بشنود و به من كمك كند.. اما صدا و حنجره ام ياري ام نميكند..آنها نيز با دلم دست به يكي كرده اند .

دوست دارم گريه كنم شايد كمي سبك شوم اما نميدانم مني كه با اشاره اي به گريه مي افتادم چرا بغضم نميشكند و مرا راحت نميكند..؟!!شايد هم با گريه و بغض در حال جنگ باشم....

دوست دارم به همه مردم بگويم ميخواهم تنها باشم...به دوستانم بگويم اصلا دوستتان ندارم...از نا رفيقيها خسته ام...كلمه دوست داشتن و دوستي برايم بي معني شده...ديگر چيزي در اين دنيا براي دوست داشتن وجود ندارد...البته رسم زمانه اين است كه آنهايي را كه دوست داريم اذيت كنيم....مثل من كسي را كه نديده عاشقش هستم را مدام(نا خواسته) اذيت ميكنم....خدااااااااااااا يعني واقعا امام زمان ۳۱۳ دوست و يار واقعي ندارد؟

دوست دارم بروم...كجا؟نميدانم(به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم...)اما توان راه رفتن ندارم...شايد هم انگيزه اي ندارم.....

 

اما نه!دوست دارم بروم...بروم جايي كه ميدانم با رفتن به آنجا خود به خود اشك هايم سرازير ميشود..پاهايم سست ميشود..جايي كه براي درخواست كمك و سبك شدن نيازي به فرياد زدن نيست...جاي كه مطمئن هستي تنها نيستي حتي اگر به تنهايي بروي...جايي كه شاعر ميشوي...نويسنده ميشوي...دست و دلت مشتاق نوشتن ميشوندد...جايي كه شايد ظاهرا كسي را نبيني اما كسي شايد هم كساني آنجا منتظر تو هستند...جايي كه احساس ميكني در اسمان پيش خود خود خود خدايي...جايي كه هر كسي لياقت رفتن به آنجا را ندارد...جايي كه تا دعوت نشوي نميتواني بروي...جايي كه شايد شبيه بهشت باشد

آقا جان ميشه منو دعوت كني؟

 السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:4  توسط تنهاترين  | 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم

بر لب پيمانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان

تسبيح صد دانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم

به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم ...

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد ! ............. عجب صبري خدا دارد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:9  توسط تنهاترين  | 

خسته ام

 

خسته ام! از همه خسته ام! از خودم خسته ام كه یاد واره ای شدم از بی كسی. لحظه های تنهایی

و دلتنگی را نمی توانم به كسی بگویم. دل، محرم هر بیگانه نیست و تو خوب می دانی كه خانه

دلم متروك است. احساس می كنم آدمهایی كه دور و برم پرسه می زنن از هوایی كه تنفس

می كنم گذراترن. كسی را نمی یابم كه با غم فراق آشنا باشد. دلم برای دیدارت پر می كشد

و تو چه آرام و بیصدا از برم پر گشودی. چگونه بیابمت .اگر قرار باشد نگاه منتظر من

تا ابد پشت این پنجره سنگی باقی بماند شكایتی ندارم. من به خاطرات خوب گذشته هم قانعم.

فقط تو بگو عشق من پاك و مقدس نبود كه سهم من حسرت شد و انتظار ...

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی كاهم


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 4:16  توسط تنهاترين  | 

بی تو، مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

بی تو، مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
                             همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
                                                     شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
                                                                            شدم آن عاشق دیوانه كه بودم!

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
                                     باغ صد خاطره خندید
                                                   عطر صد خاطره پیچید

یادم آید كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
                                     پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم



ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
                                    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
                                                      من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
               بخت خندان و زمان رام
                              خوشه ماه فرو ریخته در آب
                                            شاخه ها دست برآورده به مهتاب
                                                                        شب و صحرا و گل و سنگ
                                                                                       همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید: تو بمن گفتی:
                ازین عشق حذر كن!
                لحظه ای چند بر این آب نظر كن
                            آب، آیینه‌ی عشق گذران است
                            تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
                                                       باش فردا، كه دلت با دگران است
                                                       تا فراموش كنی، چندی ازین شهر سفر كن!


با تو گفتنم:
              حذر از عشق ؟         ندانم
                               سفر از پیش تو ؟           هرگز نتوانم
                                                  روز اول كه دل من به تمنای تو پَر زد
                                                                    چون كبوتر لب بام تو نشستم
                                                                         تو بمن سنگ زدی، من نه رمیدم ، نه گسستم
                                  

باز گفتم كه: تو صیادی و من آهوی دشتم
              تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم.

              حذر از عشق ندانم
                           سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكی از شاخه فرو ریخت،
              مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت!
                                                  اشك در چشم تو لرزید
                                                               ماه بر عشق تو خندید


یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم،
                                 پای در دامن اندوه كشیدم
                                                     نگسستم، نرمیدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم
                                 نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
                                                      نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم !
                                                                بی تو، اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:44  توسط تنهاترين  | 

شب قدر

 

 


افسوس که عمري پي اغيار دويديم

از دوست بمانديم و به منزل نرسيديم

سرمايه ز کف رفت و تجارت ننموديم

جز حسرت و اندوه متاعي نخريديم...

مرا چه به تجارت؟ مرا چه به دوست؟ من کجا و بريدن از اغيار

و به دنبال تو دويدن؟

من کجا و تو؟ من همان ام که دينم با ماه رمضان شروع مي شود و با

عيد فطر تمام!!!!

و فقط همان چند روز است که معناي غربت را مي فهمم و بس.

من کجا و تو؟

من همان ام که افسوس همه چيز را مي خورم، جز افسوس عمري که

دور از تو گذرانده ام.

من چه مي دانم لبخند رضايت تو چيست؟

من چه مي فهمم شادي مادر تو چه قيمتي دارد؟!

من کجا و تو؟

گفتند: شب قدر شب نزول قرآن است. «انا انزلناه في ليله القدر»

مي گويم: قرآن ناطق تويي.

ترجمان قرآن تويي.

آيات بينات قرآن در سينه ي توست.

تفسير قرآن به لسان توست.

مي گويند:شب قدر را هرکسي نمي داند چه شبي است؟

مي گويم: مگر قدر تو را هرکسي مي داند؟

مگر کسي به شناخت تو نائل شده است؟

گفتند: شب قدر از هزار ماه بهتر است؟ «ليله القدر خير من الف شهر»

مي گويم: مگر ماهي بهتر از روي ماه تو مي شود؟

تو که هزار هزار ماه برتري!

گفتند: در شب قدر ملائکه و روح نازل مي شوند، به امر پروردگارشان.

« تنزل الملائکه و الروح فيها باذن ربهم من کل امر»

مي گويم: ملائکه خادمان درگاه تواند!

اينان که در شب قدر صعود و نزولشان به نزد توست!

اينان نامه ي تقدير خلايق را امشب به نزد تو مي آورند

تا تو سرنوشت همگان را امضا کني.

اين ها را گفتم تا بگويم:

هرچه کرده ام و هرچه هستم، که خودم مي دانم پست پست ام،

امشب گداي توام و جز تو را گدايي نمي کنم.

مي خواهم بگويم: امشب، شب ظهور قدر و منزلت توست.

مي خواهم بگويم: اف بر روي سياهم، اگر رهايي از زندان غيبت

به اندازه ي گرفتاري ها و مشکلات خودم برايم مهم نباشد!

مي خواهم بگويم: عطشناک دعايت مي کنم!

ديوانه وار ضجه ات مي زنم!!!

واز خداي حسين«ع» به حق حسين«ع» شفاي سينه ي سوخته ي

حسين را به ظهور تو مي طلبم.

اين پيش پا افتاده ترين کاري است که بنده ي آبرو رفته از تو مي تواند

بکند.

اين در مقابل سايه ي پدري تو هيچ است!

بميرم براي چشمان اشک بارت!

بسوزم براي دل سوخته ات!

 التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:30  توسط تنهاترين  | 

من وشب قدر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                     واندر آن ظلــمت شــــــب آب حیاتم دادنـد

 بی خود از شـعشعه پرتو ذاتم کردند                       بــــاده از جـــام تجـــلــی صـــفــاتم دادنـد

 چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی                آن شـب قــــــــدر که این تازه براتم دادند

 بعد از این روی من و آینه ی وصف جمال                   که در آن جا خبر از جــلوه ی ذاتـــم دادند

 من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب                مستحق بودم و این ها به ذکــاتم دادنـد

 هاتف آن روز به من مژده این دولت داد                      که بدان جــور و جــفا صبر و ثبــاتم دادند

 این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد                    اجر صبری است کزان شاخه نباتم دادند

 همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود                       که ز بنـــد غـــم ایـــام نجــــاتـــــم دادنــد

 

 

یه حسای خوبی تو دلم هست فکر نکنم بتونم با کلمات  بهبتون منتقل بدم اما سعی خودمو میکنم

شب قــــدر

 شبی که خدا همه ی بندهاشو دعوت میکنه و  و بهترین پذیرایی رو ازشون میکنه

.نازمون میکشه .همه امکانات رسیدن به بهشت رو برامون مهیا میکنه .

تمام سعی شو میکنه که ما بریم بهشت که ما بنده ی خوبش باشیم

 شبی که شیطون  رو زندونی کرده تا ما راحت به عبادتمون برسیم.البته بماند که  بعضی از ما ها خودمون شیطون شدیم

اما مهمتر همه شبی که تقدیر یه ساله اینده ما روو مینویسه.شب قدر شبیه که خدا میگه بیا توبه کن من کار ندارم تا دیروز چیکاره بودی و چیکار میکردی بیا من تو رو میبخشم تو فقط بیا..... چه خدای مهربونی داریم ای خدا خیلی دوست دارم

حالا مااااااا ما ۲  تا ذکر میگیم یا یه ناز میخونیم با  اینکه برا خودمونم هست کلی سر خدا منت میذاریم ما که مسلمونیم چرا این شد؟ چرا خدا ما رو اینقد بد بخت کرده؟ چرا هر چی بلاس ماله ماس ؟ ما که نماز میخونیم و کلی از این حرفا.................

                     

                    

دعای جوشن کبیر رو که میخوندم معنی هاشم باش میخوندم   و به صفات خدای گلم فکر میکردم .اونوقت یاد گناهام میافتادم خدا من بد کردم تو چقدر خوبی من ازت دور شدم اما تو مو باز دعوت کردی و پذیرفتی چه حال خوشیه وقتی صدها صفات از صفات خدا رو زمزمه میکنی اونم همه با هم و بعد   سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

چه وحدت قشنگی. کی اینم همه ادم رو اینجا جمع کرده   . همه تیپ اومدن...  .چقدر بچه کوچیک و حتی چقدر نوزاد . شاید ادم وقتی اینا رو میبینه بیشتر یادش میاد پاک بودن و معصومیت چقدر زیباست و پشیمون میشه که چرا ای پاکی ارزون و به قیمت دنیایی فروخت  اما امشب اومیم اینجا که از خدا بخوایم که ما رو درو باره بپذیره  و کمکمون کنه که پاک بشیم و پاک بمونیم

دعای قران به سر شروع میشه حال دیگه وقته این شده که با زبون خودم از خدا معذرت خواهی کنم و خواسته هامو بخوام.یکی یکی گناهم میاد جلو چشام  و به خاطر هر کدومش از خجالت آب میشم  و میگم خداییا غلط کردم خدا تو که خودت منو دعوت کردی منو ببخش

خدا قول میدم دیگه بنده خوبی باشم اما باید کمکم کنی

خدای گلم .مهربونم غلط کردم شرمنده ام

بک یا الله بک با الله بکه یا الله  ..... که میگم ازش میخوام کمکم کنه  و..............

۱۴ تا معصوم بزرگوار  و قر ان رو واسطه قرار میدم تا خدا بههم نگاه کنه .یعنی میشه که هنوز نگام نکنه .از خدای مهربون من بعیده  .خودش دعوتم کرده اونوقت نگام نکنه حرف میزنما

همه امام ها رو واسطه زدم و صداشون کردم اما به امام زمان خودم  که رسیدم یه حاله دیگه ای شدم    .به قول آقای انجوی ما بابامون غائبه بابا تا کی یتیمی !!!بی بابایی تا کی بکشیم؟!!!خوب بیا دیگه مردیم تو گناه نفس کشیدن بیا ما رو از این دنیای کثیف نجات بده بیا تا ما هم بدونیم با صلح صفا و بدونه گنا ه زندگی کردن چه حالی داره 

  اللهم العجل لولیک الفرج .................

تموم شد  احساس میکنم آروم تر شدم .قبلی که بیام یه چزی تو دلم و رو شو نه هام سنگینی میکرد(به جهنم که زمان روی تنم سنگین است/روح بی حوصله ام در بدنم سنگین است**کلماتم همه کوتاه و صریحند اما/حرف هایی که نباید بزنم سنگین است!**نفسم قفل و دلم قفل و زبانم زخمی است/با سکوتی که برای دهنم سنگین است...)  حالا سبکم اونقد سبک که دلم میخواد پرواز کنم و نرم باز تو لجنزار دنیا که باز سنگین شم اما نمیشه باید رفت............

حالا خدا جونم فک کنم تا حالا دیگه مقدرات ما رو تو سال اینده نوشتی ایشالله همش خوبه و اون چیزایی که من خواستم ازت توشه مثلا سفر امام رضا مشهد جمکران و .............

خدا نمیشه یه خورده تقلبی بدی ببینم من سال دیگه چه اتفاقاتی تو زندگیم میافته

نه ببخشید ایشالله هر چی خیر پیش میاد منم عجب آدمیاما

بخشید سرتونو خوردما .فقط یادتون نره ۲ تا شب قدر دیگه مونده واسه منم دعا کنین.

  التماس دعا   

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:1  توسط تنهاترين  |